تبلیغات
کانون علمی و فرهنگی ایثار دانشگاه هرمزگان

کانون علمی و فرهنگی ایثار دانشگاه هرمزگان
قالب وبلاگ


جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه ی جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد: مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری...خجالت نمی کشی؟

جوان اما خیلی آروم، بدون اینکه از رفتار و فحشهای مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همانطور مودبانه و متین ادامه داد: خیلی عذر می خواهم، فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه ی بازار دارن بدون اجازه نگاه می کننن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...


[ پنجشنبه 1 خرداد 1393 ] [ 12:02 ق.ظ ] [ تیمور سعدی پور ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar